خسته ز نجوای ناخواندگانم

#دلنوشته
خسته ز نجوای ناخواندگانم ، چون درد بر خانه خود مهمان است
خسته از شام و شهر غریبان و خانهای که سنگ دارد و خدا بیجان است
خسته از طبل جهالت و زنجیر درد نادانی به سینه … وقتی که رقص و خنده مرا به ز اشک تمساحان کوفه
خسته از قهرمان سازان اجباری و مختاران و آقایان … چراکه در سرزمین من ، مرد و زن یکپارچه قهرماناند…
چرخیدن دور میدانی مربع چه سود ، وقتی دماوندی نشان باشکوه است
تو بگو با من ای دوست …
میفروشی خود خانه ی خود به پشیزی ؟ که فرداهای هرگز ، نسوزانند تن بی جانت را؟