ساز فروشی

#دلنوشته ساز فروشی
در مغازه ساز فروشی دهها ساز بود اما آهنگی نبود
تار بود و تار نوازی نبود
دو ، سه دیوانی با داغ مهر سازنده گوشه ویترین ، هیچ دیوانه دلنوازی نبود
چند دف با پوست مرغوب آویخته بر دیوار ، هیچ آرامی بر پوست خود گنجیده نبود
نیهای مرغوب افتاده روی میز ، سوخته دلی پر نفس نبود
سنتوری در جعبه نیمه بازش ، مضرابهای بینوایی نبود
کتابخوانه ای بود و در هیچ قفسی کتاب نوتی نبود
نی انبونی پشت شمعدان یک طاقچه بود و نفسی که دم به دم دل بدهد بر باد نبود
روبروی این حجره اما مسجدی بود که در آن
وقت و بی وقت اذان و تکبیر و خطبههای دلخراش بود ، نمازخوانی نبود
حرف از خدا بود و خدا پرستی نبود
این چه روزگاریست که آهنگی دلنواز نبود و دلخراش فریاد یاوه گویان بود؟
از تو میپرسم ای هم وطن ، ای دوست ، ای پاره تن
گر هر کدام دست و دل به هر ساز بریم؟
سمفونی آزادی این خاک … تنها صدای هر کوچه و پس کوچه من و تو …
به ز هر منبر و ملا و ملکوت و حپروتش نیست؟
#جاویدشاه