مهاجرت یعنی درد از راه دور

مهاجرت برای زندگی بهتر ...؟ ولی ... بهتر یعنی چی ...؟
مهاجرت یعنی جا گذاشتن خانواده ... یعنی مادرت ، پدرت در قاب گوشی و تماس تصویری
مهاجرت یعنی قهوه آماده بجای چای سماوری مادربزرگ ...
مهاجرت یعنی نزدن حرفهای دلت به زبان نا آشنای دیگه ...
پیش خودت میگی مهاجرت کنم که خودم باشم ، که آزاد باشم اما ... کدوم خودت ...؟ خودت رو که جا گذاشتی در وطن ...
مهاجرت یعنی بیداری وقتی که مادرت خوابه و خوابی وقتی عزیزت تولدشه ...
مهاجرت یعنی پدرت تو بیمارستان باشه و خودت بجای قدم زدن در راهروهای بیمارستان و خریدن دارو برای درمان ، بشینی گریه کنی از دستی که کوتاهه ...
مهاجرت یعنی بهت بگن تو باید خدارو شکر کنی که اینجایی و تو کشور داغون خودت نیستی و بخوای داد بزنی بگی کشور من زیباست ، مردم من مهربانن
یعنی از بجای اینکه از پرواز و هواپیما خوشت بیاد بخاطر یادآوری یه مسافرت خوب ، ازش بدت بیاد چون تو رو از خاکت جدا کرد و آخرین تصویر از سرزمین مادریت رو تو ذهنت نقش بست ...
مهاجرت یعنی تنهاتر از قبل بشی و نقش شوق بازی کنی ... یعنی به مادرت بگی همه چی خوبه و فقط دلتنگتم در صورتیکه دلتنگی مادر همه چیزت رو بگیره ...
مهاجرت یعنی بوی بارون ، بوی خاک ، بوی شیرکاکائو و تیتاب بشه آرزو ...
مهاجرت یعنی شروع زندگی ای که آغازش سالها عقبتر از شروع دیگران باشه ...
یعنی چمدونی با چند مثقال زعفران و شاید بسته ای پسته ...
شاید تا وقتی که در خاک بودم فکر میکردم مهاجرت یعنی پایان درد اما امروز میگم مهاجرت یعنی آغاز دردهای بی درمان ... یعنی دردی سرد بی هویت ...
یعنی نگاه کردن به هویتت به وطنت به خاکت به خودت ... از راه دور ...
همه چیز از راه دور زیباست... نه؟ درد دارم ...
به امید روزی که مهاجرت بشه برگشت به وطن به ایرانم ...
چه با من و چه فرزندانم بی من ...
پاینده ایران ...
#جاویدشاه