نیمکت پارک با دخترم

#دلنوشته
تو پارک نزدیک خونه روی به نیمکت با دخترم نشسته بودم و داشتم به نوشتن یه داستان جدید فکر میکردم …
- بابا …؟ خوبی …؟
+ بله دخترم … خوبم …
- اگه راست میگی پس چرا نمیخندی …؟ یادم نمیاد خندت چه شکلی بودا …!
+ من خوبم عزیزم چون تو رو دارم … (بغلم کرد و داشتم به رقص باد و شاخه درختها نگاه میکردم) …
+ بابا حالم بهتر میشه … حال هممون خوب میشه بزودی …
+ یه روزی میاد که هیچکسی دلتنگ خودش نباشه
+ یه روزی که برای خندیدن ، نقاب لبخند لازم نباشه بابا …
- یعنی بی دلیل و بدون قلقلک دادن بخندم …؟
+ آره بابا … یه قول بهم بده …
- چه قولی …؟
+ که حتی اگه من نبودم تو از ته دلت بجای من بلند بلند بخندی …!
هموطنم ، پاره تنم ، رفیقم … یادتون باشه که داریم میجنگیم که فرزندان ما روزی … از ته دلشون آزادانه بلند بلند بخندن … چه ما باشیم و کیف کنیم ، چه نباشیم و یادگارمون عزت ایران آزاد باشه …!
سرزمینی که خود بودن درش حکم اول زندگی باشه
پاینده ایران
#جاویدشاه