خیابانهای عوضشده

#دلنوشته
اسم خیابونا همشون عوض شده بودن ، خیلی سخت از این کوچه به اون کوچه و پرسون پرسون رسیدم در خونش…
خیلی نگران بودم و نمیدونستم اگه در رو باز کنه چی بگم و چطور باهاش روبرو بشم…
دل رو به دریا زدم و زنگ در رو زدم …
صدای یه پیرمرد اومد که میگفت: صبر کنین دارم میام در بازکن خرابه …
صدای پا و تق تق عصاش رو میشنیدم…
به تپش قلب افتاده بودم …
در رو باز کرد و گفت درود پسرم …. جا خورد هیچی نمیگفت …
منم لال شده بودم (چقدر پیر و شکسته شده بود)
خودم رو جمع کردم و گفتم درود پدر جان … من رو میشناسی؟
- منم جوونیه خودت … از سالها پیش اومدم ، از دوران انقلاب ملی … کمی زخمی شدم …
+ شناختم … اما نمیدونم چی بگم …
- اومدم ازت بپرسم چی شد؟ ایرانمون آزاد شد؟ تلاشامون نتیجه داد ؟
+ سخت بود ولی شد … به کارت ادامه بدم … به همه بگو با هم باشین … جدا نشین … هوای همدیگر رو داشته باشین …
- الان اوضاع چطوره ؟ ارزشش رو داره ؟
دستش رو گذاشت روی شونم و گفت: هر قدمی برای وطن ارزشش از الماس بیشتره …
- الان خوشحالی؟
+ الان دیگه دارم زندگی میکنم … زمان تو فقط زنده بودم…
به امید روزی که خودمون رو شاد و پیروز ببینیم در فردای ایران آزاد …
پاینده ایران
#جاویدشاه