من و خودم

#دلنوشته من و خودم
ایستادم جلوی آینه ... به خودم نگاه کردم ...
گفتم: چقدر پیر شدی؟ چقدر تو این یکسال عوض شدی؟
گفت: آره خیلی عوض شدم ...
گفتم: چه کردی با خودت؟ چرا اینقدر جلوتر از من رفتی؟ چرا اینقدر شکسته شدی؟ پیر شدی ؟
گفت: چون جلوتر از تو فکر کردم... چون ... تو این مدت هیچ چیز عادی نبود ... سنگین بود ...
گفتم: یعنی من به این روز درت آورم؟
گفت: اینقدر این مدت بالا پایین پریدی که نتونستم ساکت بشینم
گفت: نتونستم کنارت بمونم ... باید میرفتم جلوتر
گفتم: چرا؟
گفت: چون نذارم تو به این روز برسی و زودتر پیر بشی
چون میخواستم مطمئن بشم که تو روزی رو که میخوای ، به موقع ببینی ...
شاید اونروز من خیلی خیلی پیر باشم و کم توان ، اما حداقل تو میتونی آرامش رو ، زیبایی و آزادی رو زندگی کنی ...
گفتم: اگه من پیرت کردم ... پس یعنی میتونم جوانت هم بکنم؟ یا دیگه دیره؟
گفت: تو همین که روزی بتونی خودت باشی و شاد باشی ... من میتونم برگردم به بچگی ... به کودکی ... به راستی ... به فکر نکردن ... به دیدن و بوییدن ...
به زندگی ... به زندگی ... به جوانی ... به دویدن و خندیدن
به بی پروا بودن ...
به امید روزی که بتونیم تو ایران آزادمون ، بچگی کنیم ... خودمون باشیم و زندگی کنیم ...
اون روز ، روزیه که با دیدن خودمون تو آینه خواهیم گفت دستمریزاد ... تموم شد و دیگه میتونی استراحت کنی ... دیگه نترس ... دیگه زندگی کن ...
پاینده ایران
#جاویدشاه