← بازگشت به دل‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

پیرمرد و نیمکت پارک

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته عصری تو یه پارک قدم می‌زدم …! چون پاهام درد می‌کرد با عصا و آروم راه میرفتم…! روی یک نیمکت کنار دریاچه نشستم تا هم نفسی تازه کنم و هم رقص مرغابی‌ها رو تماشا کنم! دختر جوانی کمی اونطرفتر با نقابی بر صورت نشسته بود! صدا زدم دخترم بیا نزدیکتر دیدم کمی میلرزه و انگار هراسونه! گفتم از چه یا کی می‌ترسی؟ گفت نمیدونم شاید از همه! پرسیدم چرا؟ گفت خوب نمیدونم هر لحظه فکر می‌کنم اگر حرفی بزنم به من حمله کنند یا دستگیرم کنن! کمی سکوت کردم و گفتم دخترم نقاب از صورت بردار ! اینجا ایران است و پادشاه حکم کردن که “خود بودن” آزاد است! پس نیازی نیست که پشت یک نقاب پنهان باشی ، نه این حق توست که خودت باشی…! ایران در آینده ای نزدیک! #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «پیرمرد و نیمکت پارک» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗