پیرمرد و نیمکت پارک

#دلنوشته
عصری تو یه پارک قدم میزدم …! چون پاهام درد میکرد با عصا و آروم راه میرفتم…!
روی یک نیمکت کنار دریاچه نشستم تا هم نفسی تازه کنم و هم رقص مرغابیها رو تماشا کنم!
دختر جوانی کمی اونطرفتر با نقابی بر صورت نشسته بود!
صدا زدم دخترم بیا نزدیکتر
دیدم کمی میلرزه و انگار هراسونه! گفتم از چه یا کی میترسی؟
گفت نمیدونم شاید از همه! پرسیدم چرا؟ گفت خوب نمیدونم هر لحظه فکر میکنم اگر حرفی بزنم به من حمله کنند یا دستگیرم کنن!
کمی سکوت کردم و گفتم دخترم نقاب از صورت بردار ! اینجا ایران است و پادشاه حکم کردن که “خود بودن” آزاد است!
پس نیازی نیست که پشت یک نقاب پنهان باشی ، نه
این حق توست که خودت باشی…!
ایران در آینده ای نزدیک!
#جاویدشاه