پدربزرگ و پرندهٔ کوچکش

#آگاهی
#فرهنگ_سازی
یک خاطره کوچک از پدربزرگم و پرنده کوچکش ، بخونید حتماً
وقتی کودکی ۷ یا ۸ ساله بودم بدرزرگم در گوشه اتاقش کنار پنجره یه قفس کوچک و یه پرنده خوش صدا داشت به اسم زیبا.
گاهی ساعتها کنارش مینشست ، چای با قند مینوشید و یا باهاش حرف میزد ، گاهی رادیو میذاشت و با هم به موسیقی گوش میدادن.
برام همیشه عجیب بود چون گاهی آقاجون حتی قه قه میخندید و خلاصه خیلی باهاش حال میکرد یه جورایی همدمش بود
یه روز از روی دلسوزی وقتی آقاجون خواب بود آروم رفتم که زیبا رو آزاد کنم چون فکر میکردم نباید تو این قفس باشه.
اول پنجره رو باز کردم بعد آروم قفس رو ، اما زیبا نگاهم کرد و بیرون نرفت.
هی گفتم برو آزادی … یکم نگاهم کرد آروم بیرون آمد اما بجای پنجره رفت روی شونه پدربزرگم و اون بیدار شد.
دلم ریخت گفتم الان آقاجون پارم میکنه.
اما بلند شد گفت صبح بخیر زیبای من . بعد همونطور که اشک تو چشماش بود برش گردوند به قفس.
گفتم من …من … آقاجون … من …
گفت میدونم پسر ناراحت نیستم.
گفت میدونی چرا میگن پرنده تو قفس رو هیچوقت یهو تو جنگل آزاد نکن؟
گفتم نه گفت چون فقط زندگی تو قفس رو دیده چون اگه آزادش کنی از شدت ترس و غصه در کمتر از یک روز میمیره…! چون آماده این حجم از آزادی نیست.
گفت من هر روز زیبا رو تو اتاق آزاد میکردم. بعد به حیاط رفتم و اونجا آزادش میکردم که تو باغچه و درختهای حیاط بچرخه… آروم آروم آزادی رو براش شیرین کنم که نترسه ، که کم نیاره…
چون من عمرم رو کردم و میخوام خیالم راحت باشه که وقتی رفتم ، اون آماده آزادی باشه. براش رادیو میذارم تا صدای مردم ، صدای آواز ، صدای خیابون براش آشنا بشه.
گفتم آقاجون … گفت برای همین بود که من و امسال من آماده آزادی و عزت نبودیم و قدر شاهنشاه آریامهر رو ندونستیم… چون آماده نبودیم و تو ترس و بدبختی نابود شدیم…
بیاید با هم به کمک هم فرهنگ آزادی رو یاد بگیریم تا اینبار کنار شاهمون باشیم و ایرانمون رو آنطور که حقمون هست بسازیم
#جاویدشاه
@PahlaviReza @ShahbanouFarah