حرفی تلخ

#دلنوشته حرفی تلخ
چه بر سر ما آمده ...؟
چه تب و تابی بود ... توی خیابونها شلوغ ... پشت هم فیلم میومد و اشک میریختیم و میگفتیم داره تموم میشه ...
پشت هم اخبار و فیلم و تظاهرات ... فرصت نمیشد تمام شهر ها رو پوشش بدیم ...
پشت هم اسپیس و اخبار روز ... ایرانم جانم فدایت ... جاویدشاه ...
دل تو دلمون نبود ... داخل ایران جوونا پشت هم پیش میرفتن ... خارج پشت هم تظاهرات ... جلوی سفارت ... جلوی پارلمان ...
یکی تویت میزد و تو اسپیس با چه هیجانی پین میشد بالا و همه دست به دست هم ریت و حمایت میکردیم ...
گروه و کار گروه و حذف و حمله ... گروه حمایتی ...
ایده پردازی برای نقش جنگ و پیشروی ...
پادکست درست میکردم و پشت هم اسپیس به اسپیس پخش میشد ... یا اشک میریختیم یا جمله فریاد جاویدشاه میزدیم ...
فیلم میساختم و به یک شب نرسیده بمبارون منشن و ریت و نوتیفیکیشن ...
اینقدر دوست پیدا کرده بودم که باورم شده بود چه خانواده بزرگی دارم ...
یادمه داستانی نوشتم در مورد نیروهای ریزشی و با چه شوری تو اسپیسها صحبت از این متن بود. یکی متن رو برای بقیه میخوند ... یکی طوفان تویتری راه مینداخت که پخش بشه ...
یکی میگفت صدات جادوییه و همه رو به وجد میاره ...
یکی میگفت تو بیا تو گروه تا ازت حمایت کنیم از متن هات از فیلمهات ...
به خودمون اومدیم دیدیم فلان گروه زرد شد ... اون یکی بوی خیانت داد ... یکی شارلاتان مالی شد ... یکی قربانی و حذف ...
یادمه تا یکی تنها لیمیت میشد چه سیلی از حمایت و منشن میومد تا رها بشه از بند بی عدالتی تویتر ...
یکی اکانتش رو میزدن و خداییش جوری حمایت میشد که از اکانت قبلی فالورهاش بیشتر هم میشد... و آره تو کمتر از یک هفته ...
تحلیل و شمارش تعداد چند هزار نفری تظاهراتا نقل و نبات مجلسامون بود ...
اما ... چی شد ...؟
رفته رفته کمتر و کمتر شدیم ... یا زدنمون ... یا زدیم خودمون رو ... یا زده شدیم از بودنمون ...
گروهایی که پر بود از چتهای پر رنگ ... رنگ باختن و یکی یکی حذف شدن ...
فلانی رو شنیدی ... پول گرفته ...؟ فلانی رو بلاک کنید طرف مأمور بوده ... فلانی اینطوری گفت ... بهمانی جاویدشاه نگفت ...
این رو بلاک ریپورت کنین چون از چپول ریت زده یا اون یکی که تا دیروز شعارش جاویدشاه بود دیگه بجای شاه ورد کلامش شده بود شاهزاده ...
یکی یکی کم شدیم... یا بهتر بگم تنها شدیم ...
از گروها پرت شدیم یا حواس پرت گروه دیگه شدیم ...
کم حوصله شدیم ... میدونی یه جورایی ... یه جنازه شدیم که گوشه خیابونای تویتر افتاده و فقط نظاره گر دعواهای ته کوچه و شمردن گربه های دم آشغالها شدیم ...
شب رو به روز و روز رو به شب فقط نظاره گر شدیم ...
چرا راه دور بریم... خود من از کلیپ های ۱۰ زبانه رسیدم به تک زبانه و آخرش رسیدم به فیلمی که نوشته شد ... تیکه تیکه ضبط شد اما هیچوقت تدوین نشد که منتشر بشه ...
جماعت تو تظاهراتا ۱۰۰ نفر به ۱۰۰ نفر کم شد. یکی گفت پرچم نیارین ... یکی گفت جاویدشاه نگین ... یکی گفت بگینا ... اما آروم بگین ...
احذاب یا تشکیل شد یا معرفی شد ... بجای دیدنشون اما ... فقط دشمنتر شدیم ...
نگین بسه دیگه چرا بذر نا امیدی پخش میکنی ... نه داداش ، نه خواهرم ، نه پاره تنم ... باید واقعیت رو دید ... باید کم کاری و سرد شدنمون رو دید ... باید دید که حتی من خان داداش خوش قلم هم جوهر به قلم ندارم که بنویسم...
تلنگری باید بزنم به خودم و به خودت ... ما سرد شدیم ... کم رنگ شدیم ... نا امید شدیم ... خلاصه کلام کم آوردیم ... ما رو به درد دیرینه انتظار مبتلا کردن ... نشستیم منتظر تا یکی دیگه تویت بزنه ریت کنیم ... یکی دیگه اسپیس بذاره بریم حرف بزنیم ... یکی دیگه تو خیابون بره و ... براش هشتگ بزنیم ...
بدتر از همه نشستیم منتظر تا یکی بیاد و جمهوری اسلامی رو برامون جمع کنه و ما پامون رو دراز کنیم بگیم آخیش انگار تموم شد...
تو تمام این کم شدنا ... تو تمام این سرد شدنا ... از خودت پرسیدی ...؟ که شاه آیا حتی یک قدم عقب رفته یا نه؟ نه الان تو این ۴۶ سال تا حالا شده ساکت بمونه ...
پس چرا الگوی ما الگوی زندگی ما که به وضوح تمام داره مبارزه میکنه رو نمیبینیم ...
شاید باید از نو شروع کنیم ... چون عقب نشینی و شکست برای ما و ایرانمون وجود نداره ...
پاینده سرزمینم ایران
#جاویدشاه