کتابخانهٔ آقا بزرگ
در کتابخانهٔ آقا بزرگ

حافظ حقیقت

رمانی که باید زندگی کرد

آرام پایین بروید؛ قصه از این‌جا آغاز می‌شود.
حافظ حقیقت
نمونهٔ رایگان

سخن نویسنده و پیش‌درآمد

دریافت PDF

سخن نویسنده

این کتاب را با جوهر ننوشته‌ام.

با خاطره نوشته‌ام؛ با بغض، با خشم، با امید، و با عشقی که هرچه سال‌ها بر آن گذشته، از آن کم نشده است: عشق به ایران.

در این صفحات، نام‌ها گاه ساختگی‌اند، نسبت‌ها گاه تغییر کرده‌اند و شخصیت‌هایی آفریده شده‌اند تا بتوانند بارِ روایت را بر دوش بکشند. اما همه‌چیز خیال نیست.

در میان این داستان، قصه‌هایی هست که از دلِ واقعیت آمده‌اند. قصه‌هایی که شاید برای بسیاری در بیرون از مرزهای ایران باورنکردنی باشند، اما برای ما ایرانیان، سال‌هاست بخشی از زندگی‌اند. چیزهایی که دیده‌ایم، شنیده‌ایم، از سر گذرانده‌ایم و گاهی تنها برای آنکه بتوانیم فردای دیگری را آغاز کنیم، مجبور شده‌ایم دردشان را جایی در اعماق خود دفن کنیم.

مادرانی بوده‌اند که صبح از خانه بیرون زده‌اند و شب، بی‌خبر از فرزندشان بازگشته‌اند.

پدرانی بوده‌اند که برای تحویل پیکر فرزندشان پشت درهایی ایستاده‌اند که هیچ پدری نباید پشت آن‌ها بایستد.

جوانانی بوده‌اند که برای آزادی به خیابان رفته‌اند و دیگر به خانه بازنگشته‌اند.

۱

سخن نویسنده

آدم‌هایی بوده‌اند که حقیقتی را به قیمت امنیت، آزادی و گاه جان خود حفظ کرده‌اند، فقط برای آنکه روزی کسی بتواند آن را روایت کند.

شاید نامشان در این کتاب نباشد.

اما ردّ نفسشان، در بسیاری از این صفحات هست.

برای بخش‌های تاریخی و رویدادهای سیاسی این کتاب، تا آنجا که در توانم بوده، تحقیق کرده‌ام. اسناد، کتاب‌ها، گزارش‌ها، سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها، آرشیوها و روایت‌های فراوانی گردآوری و با یکدیگر سنجیده شده‌اند. نه از آن رو که ادعا کنم این کتاب آخرین کلمهٔ تاریخ است؛ تاریخ هرگز در یک کتاب تمام نمی‌شود. بلکه از آن رو که در کتابی که نامش «حافظ حقیقت» است، نمی‌توان با حقیقت بی‌مبالات بود.

کوشیده‌ام میان آنچه سند است، آنچه روایت است، آنچه تحلیل است و آنچه دردِ یک شخصیت است، مرزی روشن باقی بماند. شاید در این راه لغزشی نیز باشد؛ من نیز انسانی هستم در برابر تاریخی بزرگ‌تر از خودم. اما یک چیز را می‌توانم با اطمینان بگویم:

در هیچ کجای این کتاب، حقیقت را آگاهانه فدای داستان نکرده‌ام.

زیرا حقیقت، برای من، ابزارِ این داستان نیست.

مسئولیتِ آن است.

۲

سخن نویسنده

باید حفظش کرد، از غبار و دروغ پاکش کرد، و به نسلِ بعد رساند.

به فرزندان ایران.

این کتاب، پیش از هر کس، تقدیم است به فرزندان ایران و جان‌فدایان میهن؛ به جاویدنامان این سرزمین.

به آن‌هایی که رفتند تا ایران بماند.

به آن‌هایی که در برابر گلوله ایستادند، در زندان شکستند اما خم نشدند، بر دار رفتند و نام ایران از لبشان نیفتاد. به سربازانی که برای این خاک جنگیدند، به زنانی که آزادی را با جانشان معنا کردند، به مردانی که شرافت را ارزان نفروختند، و به جوانانی که شاید هنوز فرصت نکرده بودند زندگی را آن‌گونه که سزاوارش بودند تجربه کنند، اما برای آیندهٔ زندگیِ دیگران از زندگی خود گذشتند.

به همهٔ کسانی که برای عزت، آزادی و پایندگی ایران زیستند؛ چه نامشان در کتاب‌های تاریخ مانده باشد و چه تنها قاب عکسی از آنان بر دیوار خانه‌ای باقی مانده باشد.

۳

سخن نویسنده

و با احترامی عمیق، این کتاب را تقدیم می‌کنم به خاندان پهلوی؛ به نامی که گمان کردند می‌توان از حافظهٔ ایران پاکش کرد، اما دهه‌ها بعد، نه از کاخ‌ها و کتاب‌های تاریخ، که از دلِ کوچه‌ها و خیابان‌های همان ایران دوباره برخاست؛ نامی که میلیون‌ها ایرانی، از نسل‌هایی که حتی آن روزگار را ندیده بودند، با غرور بر زبان آوردند. به خاندانی که در روزگاری که ایران از فقر، آشفتگی و ضعف رنج می‌برد، ساختن را آغاز کرد و کشوری را به سوی آموزش، آبادانی، پیشرفت و عزتی تازه برد؛ و امروز، نامش برای میلیون‌ها ایرانی بار دیگر با امید به فردایی آزادتر و سربلندتر گره خورده است. شاید بزرگ‌ترین میراث پهلوی نه تاج باشد و نه تخت؛ این باور باشد که ایران می‌تواند دوباره برخیزد، دوباره آزاد باشد، دوباره آباد شود و دوباره جایگاهی را بیابد که شایستهٔ تاریخ و مردمش است. و تا زمانی که این باور در دلِ ایرانیان زنده است، هیچ تاریکی‌ای آخرین فصلِ ایران نخواهد بود.

این کتاب همچنین ادای احترام من است به همهٔ آن‌هایی که سال‌ها، بی‌هیاهو، گوشه‌های پراکندهٔ حقیقت را حفظ کردند؛ سندی را نجات دادند، تصویری را آرشیو کردند، صدایی را ضبط کردند، خاطره‌ای را نوشتند یا چیزی را که قرار بود فراموش شود، به نفر بعد سپردند.

شاید هیچ‌وقت یکدیگر را نبینیم.

شاید حتی نام یکدیگر را ندانیم.

۴

سخن نویسنده

اما تاریخ، گاهی به دست همین آدم‌های بی‌نام زنده می‌ماند.

و سپاسگزارم از کسانی که در شکل‌گرفتن این کتاب کنارم بودند؛ آن‌هایی که در گردآوری اسناد و منابع یاری‌ام کردند، آن‌هایی که خواندند و پرسیدند و ایراد گرفتند، و آن‌هایی که در ویرایش و در رقص کلمات میان صفحات این کتاب همراه من شدند. هر دستی که جمله‌ای را دقیق‌تر کرد، هر چشمی که خطایی را دید و هر ذهنی که مرا واداشت دوباره دربارهٔ حقیقتی فکر کنم، سهمی در این زنجیر دارد.

و در آخر، به عزیزترین همراهان زندگی‌ام.

به همسرم و فرزندانم.

برای ساعت‌هایی که ذهنم اینجا بود و تنم کنار شما.

برای شب‌هایی که هنوز می‌نوشتم و شما صبورانه منتظر ماندید.

برای روزهایی که اندوه این داستان با من به خانه آمد و شما بی‌آنکه بپرسید چرا، کنارم ایستادید.

اگر در این صفحات عشقی به آینده هست، بخشی از آن را از نگاه شما گرفته‌ام.

زیرا در نهایت، همهٔ این گذشته را برای گذشته ننوشتم.

۵

سخن نویسنده

برای آینده نوشتم.

برای روزی که کودکی ایرانی، سال‌ها بعد، این کتاب را باز کند و آنچه امروز برای ما آرزوست، برای او خاطره‌ای دور باشد. روزی که آزادی برایش چیز عجیبی نباشد. عدالت آرزو نباشد. دوست‌داشتن ایران جرم نباشد. و برای فهمیدن حقیقت، مجبور نباشد از میان کوهی از دروغ عبور کند.

اگر آن روز رسید، شاید دیگر مهم نباشد چه کسی این کتاب را نوشته است.

مهم این است که آن کودک بداند پیش از او، آدم‌هایی بودند که تسلیم نشدند.

آدم‌هایی که حقیقت را، هرچند زخمی، از دل تاریکی بیرون آوردند و دست‌به‌دست کردند تا به او برسد.

این کتاب، سهم کوچک من از آن زنجیر است.

آن را با احترام به جان‌هایی که برای این خاک رفتند،

با عشق به آنان که مانده‌اند،

و با امید به آنان که خواهند آمد،

تقدیم می‌کنم به ایران.

پاینده ایران.

۶

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

هنوز هم، گاهی، از یک شمارهٔ ناشناس برایم پیام می‌آید؛ همان شماره‌ای که ماه‌ها نمی‌دانستم آن‌طرفِ خط یک دوست است یا یک قاتل.

اما برای اینکه بفهمی این ترس از کجا آمد، و چرا نشستم و این‌همه را برایت نوشتم، باید از یک شب شروع کنم. شبی که زندگی‌ام را دو تکه کرد. هجدهمِ دی.

آن شب، من دوستم را گم کردم. اسمش بهرام بود.

بهرام از من کوچک‌تر بود؛ آن‌قدر که می‌توانستم برادرِ بزرگش باشم. پسرِ همسایهٔ روبه‌روییِ آقا بزرگ بود؛ از بچگی، مثلِ یک بچه‌گربهٔ کنجکاو، می‌آمد و می‌نشست پای حرف‌های آقا بزرگ. من رفیقش بودم، هم‌رازش، و خیلی وقت‌ها، پناهش.

آن روز، هر دو دلشوره داشتیم. یک دلشورهٔ عجیب، که نه می‌گذاشت بنشینی، نه بروی. بهرام هی می‌پرسید: «آرام، به نظرت مردم میان؟ حکمِ شاهه، باید بریم. فقط می‌ترسم بریم و کسی نیاد. فقط امیدوارم مردم رومونو سفید کنن.»

بهش گفتم: «این مردمی که من این روزا می‌بینم، دیگه نه از چیزی می‌ترسن، نه تحملِ این وضعو دارن. تو نگرانِ اومدنِ مردم نباش. منم امیدوارم.»

۷

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

نزدیکِ شش‌ونیمِ عصر بود و فراخوان برای ساعتِ هشت. اما بهرام طاقت نیاورد. گفت: «بلند شو زودتر بریم. می‌خوام با چشمِ خودم ببینم مردم میان یا نه. طاقت ندارم.»

قرار گذاشته بودیم برویم یک محلهٔ دیگر، جایی که کمتر ما را می‌شناختند؛ هرچند در اهواز، این خودش یک شوخی بود. این شهر، مثلِ یک خانهٔ بزرگ است که همه، همه را می‌شناسند.

ماشین را چند خیابان آن‌طرف‌تر پارک کردیم؛ حساب‌شده. که اگر کار بیخ پیدا کرد، بتوانیم مخفیانه، از لای کوچه‌ها، خودمان را برسانیم به آن و از مسیرهایی که حدس می‌زدیم باز مانده‌اند، در برویم. مسیر را با هم قدم زدیم و از بر کردیم. به هم گفتیم اگر وسطِ شلوغی از هم جدا شدیم، سرِ ساعتِ نُه‌و‌چهل‌و‌پنج، همین‌جا، کنارِ ماشین.

و گوشی‌هایمان را گذاشتیم توی ماشین. می‌ترسیدیم اگر دستمان بیفتد، همه‌چیز لو برود. آن تصمیم، آن شب، عاقلانه‌ترین کارِ دنیا به نظر می‌رسید. اما امروز که فکرش را می‌کنم، ای کاش گوشی‌ام را برده بودم. ای کاش از آن صحنه‌ها فیلم گرفته بودم؛ از آن چیزی که آن شب دیدم و هیچ دوربینی ثبتش نکرد.

ماسک‌هایمان را زدیم و رسیدیم به خیابانِ اصلی.

و آنچه دیدیم، از هر تصوری فراتر بود.

۸

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

جمعیت، از هر طرف، سرازیر می‌شد؛ جوری که انگار درهای یک استادیوم را یک‌جا باز کرده باشند. سیل بود. سیلی از آدم که از هر کوچه و پس‌کوچه بیرون می‌زد و به آن رودخانهٔ بزرگ می‌پیوست. بهرام زد به بازویم. صدایش می‌لرزید:

«آرام! می‌شنوی؟ گوش کن! مردم دارن می‌گن جاویدشاه؟ می‌شنوی؟ باورم نمی‌شه! باورم نمی‌شه آرام!»

اشک، بی‌اجازه، توی چشم‌های هردومان دویده بود. بهرام دیگر طاقت نیاورد. شروع کرد از ته دل داد زدن: «جاویدشاه! جاویدشاه!» و بعد آن شعاری که آن شب از هزاران گلو بلند بود: «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده.»

کمی که جلوتر رفتیم، یک دسته مأمور دیدیم؛ با لباسِ نظامی و باتوم، یک گوشه ایستاده بودند. اما عجیب بود؛ انگار خودشان هم شوکه شده بودند. تکان نمی‌خوردند. کاری نمی‌کردند. فقط نگاه می‌کردند به آن سیلی که از کنارشان رد می‌شد. و همین، به مردم جرئتِ بیشتری داد؛ جلوتر و جلوتر رفتند، و مأمورها، هنوز، کاری نداشتند.

بعد از نیم ساعت، جمعیت آن‌قدر زیاد شده بود که سر و تهِ خیابان پیدا نبود. و من، آن‌قدر لای این موج پیچیده شده بودم، که کم‌کم، بی‌آنکه بخواهم، بینِ من و بهرام فاصله افتاد.

و بعد، یک‌دفعه، صدای داد و فریاد بلند شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!»

۹

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

انگار مأمورها با باتوم حمله کرده بودند. من آن‌قدر تویِ جمعیت گیر بودم که درست نمی‌دیدم چه خبر است. کنارم، یک خانم پایش پیچ خورد و افتاد زمین. ما، از پیاده‌رو، کمی به سمتِ وسطِ خیابان کشیده شده بودیم. خم شدم که دستش را بگیرم و بلندش کنم.

و همان لحظه، یک چیزی، محکم، خورد توی سرم. و پشت‌بندش، یک لگد، توی پهلویم.

تا آمدم سرم را بالا بیاورم، چند تا پسرِ جوان ریختند جلویم و افتادند به جانِ مأمورها. من گیج بودم. دنیا دورِ سرم می‌چرخید، و از سرم، گرم‌گرم، خون می‌آمد.

دو تا پسر، بی‌آنکه یک کلمه حرف بزنند، زیرِ بغلم را گرفتند و کشیدندم کنار. یکی‌شان گفت: «برگرد.» گفتم: «نمی‌شه. باید دوستمو پیدا کنم.» آن یکی، که یک ته‌لهجهٔ آبادانی داشت، داد زد: «سرتو بگیر، الان می‌گیرنت! از سرتم داره خون میاد! برو، فردا بیا!» و بعد، توی جمعیت گم شدند.

گازِ اشک‌آور زدند. بوی تندش پیچید توی حلقم. بچه‌ها سریع سعی می‌کردند آتش روشن کنند، و سطلِ آشغال را چپ می‌کردند و می‌کشیدند وسطِ خیابان تا جلوِ مأمورها را بگیرند.

من، با آن سرِ خونی، چشم‌چشم می‌کردم بهرام را پیدا کنم. اما صدای فریاد آن‌قدر بلند بود و سنگ آن‌قدر پرتاب می‌شد که نمی‌شد تمرکز کرد.

۱۰

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

با خودم گفتم شاید بهرام برگشته باشد سمتِ ماشین. بروم یک نگاه بیندازم، شاید آنجا باشد، و برگردم.

همین که از کوچهٔ دوم رسیدم به سومی، که بپیچم سمتِ ماشین، یک‌دفعه، صدای تیراندازی آمد.

نه یک تیر. نه دو تیر. رگبار بود.

نفسم بند آمد. ترسیدم. خیلی ترسیدم. اما اولین فکری که، مثلِ یک تیر، از مغزم گذشت، بهرام بود. بهرام کجا بود؟

صدای جیغ می‌آمد. نتوانستم بروم سمتِ ماشین. برگشتم، دویدم سمتِ خیابانِ اصلی، تا بهرام را پیدا کنم.

نزدیکِ خیابانِ اصلی که شدم، خشکم زد. چند نفر، غرقِ خون، کفِ خیابان افتاده بودند. و تعدادِ زیادی، به سمتِ غربِ خیابان می‌دویدند. حدس زدم از سمتِ شرق دارند شلیک می‌کنند. خودم را چسباندم پشتِ یک دیوار تا ببینم چه خبر است.

و آن‌وقت بود که دیدم، توی همان کوچه‌ای که من بودم هم، بچه‌ها داشتند می‌افتادند. اما این‌بار، انگار از بالا، از پشت‌بامِ آپارتمان‌ها، داشتند به‌سویشان شلیک می‌کردند.

این دیگر چه بود؟

۱۱

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

یکی از کنارم رد شد، صورتش خونی. یکی رد شد، و یک نفر را روی دوشش می‌کشید. یکی دیگر... چه بگویم. چیزهایی دیدم که قلمم از نوشتنشان شرم می‌کند.

یک جمعیت ریختند توی همان کوچه‌ای که من بودم و به سمتِ تهِ کوچه دویدند. به من هم داد زدند: «فرار کن! با دوشکا اومدن!»

نمی‌دانستم در چه حالی هستم. فقط برگشتم سمتِ ماشین. مغزم کار نمی‌کرد. با خودم گفته بودم نهایتش ساچمه‌ای می‌زنند. اما آن تکه‌هایی که کفِ خیابان پهن بود، هیچ شباهتی به تیراندازیِ ساچمه‌ای نداشت.

به ماشین که رسیدم، در را باز کردم و نشستم. نمی‌دانستم چه کنم. دستم را بردم توی داشبورد که گوشی‌ام را بردارم.

و همان لحظه فهمیدم که گوشیِ بهرام آنجا نیست.

هر کدام یک کلید داشتیم؛ برای احتیاط، که هرکس زودتر رسید، ماشین را روشن کند و آماده باشد. تا چشمم به جای خالیِ گوشیِ بهرام افتاد، یک لحظه، دلم قرص شد. با خودم گفتم پس خوب است. آمده، گوشی‌اش را برداشته، حتماً رفته دنبالِ من. زنگش زدم. خاموش بود. گفتم لابد رفته دنبالم می‌گردد؛ الان یک‌کم دیگر روشن می‌کند و زنگ می‌زند.

۱۲

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

سعی کردم توی ماشین چشم روی هم بگذارم. اما صدای تیراندازی، لحظه‌به‌لحظه، نزدیک‌تر می‌شد.

ساعت شد ده‌ونیم. بهرام نیامد. چند بارِ دیگر زنگ زدم. جواب نداد. گوشیِ خودم زنگ خورد؛ مادرم بود. جواب ندادم. نمی‌خواستم نگران شود، نمی‌خواستم صدای تیراندازی را از پشتِ خط بشنود.

توی همین حال و هوا بودم که دو تا دخترِ جوان، گریه‌کنان، خودشان را کوبیدند به ماشین. در را باز کردم. پریدند تو. یکی‌شان تیر خورده بود به بازویش و های‌های گریه می‌کرد. آن یکی، با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «آقا، تو رو خدا ما رو برسونین به یه بیمارستان. بیمارستان نزدیکه. تو رو خدا.»

بی‌درنگ ماشین را روشن کردم و از لای مردم و کوچه‌های پشتی، راه افتادم سمتِ بیمارستان. دخترک گفت: «آقا، نزدیک نرین. با ما نباشین بهتره. برای خودتون خطر داره.» گفتم: «نه. بذارین می‌رسونمتون تو.» اما قبول نکردند. کمی مانده به بیمارستان، پیاده شدند و رفتند، و در تاریکی گم شدند.

آن شب، بی بهرام، به خانه برگشتم.

۱۳

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

عذابِ وجدان و ترس، مثلِ یک دستِ سرد، تمامِ وجودم را گرفته بود. من او را آورده بودم؟ نه، او مرا. اما چه فرقی می‌کرد؟ ما با هم رفته بودیم، و من تنها برگشته بودم. نمی‌دانستم به خانواده‌اش چه بگویم. باید یک کاری می‌کردم. هرچه زنگ می‌زدم، جواب نمی‌داد. گوشی، خاموشِ خاموش بود.

و از آن شب، روزهایی شروع شد که، اگر صد سال هم عمر کنم، از یادم نمی‌رود.

یک روز گذشت. دو روز. هیچ خبری نبود. سپاه، مثلِ همیشه، در سکوت پناه گرفته بود؛ همان سکوتی که خودش هزار بار بدتر از هر خبری است. چون در آن سکوت، هم امید داری، هم دق می‌کنی، و نمی‌دانی به کدامش چنگ بزنی. مادرش، هر روز صبح، چادرش را سر می‌کرد و می‌رفت؛ از این کلانتری به آن پادگان، از این بیمارستان به آن پزشکی قانونی. و شب، با دست‌های خالی، برمی‌گشت. و من، هر روز، کنارش بودم.

و آنچه در آن دو روز دیدم، شاید هیچ قلمی توانِ نوشتنش را نداشته باشد. ولی باید گفت؛ با تمامِ توان هم باید گفت، وگرنه خودمان هم شریکِ همان سکوت خواهیم بود.

اولش گفتند بروید بیمارستان، لیست دستِ حراست است. حراست گفت لیستی در کار نیست؛ بروید کوچهٔ پشتی. رفتیم کوچهٔ پشتی.

۱۴

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

سردخانه پر شده بود. جنازه‌ها را گذاشته بودند روی زمینِ کوچه؛ ردیف، پشتِ سرِ هم، زیرِ ملافه و پتو و هرچه دمِ دستشان بوده. روی بعضی‌ها فقط یک تکه مقوا بود. آب از زیرِ در می‌آمد و راه افتاده بود لای آن ردیف‌ها. یک مأمور آن‌طرف‌تر ایستاده بود و فقط یک جمله را تکرار می‌کرد: عکس نگیرید. نه اسمی می‌داد، نه راهنمایی‌ای. فقط: عکس نگیرید.

و مادرها آن‌جا بودند. خم می‌شدند، گوشهٔ ملافه را بلند می‌کردند، نگاه می‌کردند، ملافه را می‌گذاشتند سرِ جایش و می‌رفتند سراغِ بعدی. هیچ‌کس جیغ نمی‌زد. این عجیب‌ترین چیزِ آن کوچه بود؛ سکوت. انگار همه فهمیده بودند صدا کردن یعنی نوبتِ بعدی خودت.

فردایش گفتند این‌جا نه؛ بروید فلان سوله، بیرونِ شهر. رفتیم. یک سولهٔ فلزیِ بزرگ بود با یک درِ کشویی. تو که می‌رفتی، هوا سرد نبود؛ همین یک چیز کافی بود که بفهمی چه خبر است. جنازه‌ها را نه ردیف، که روی هم گذاشته بودند. روی هم. مثلِ بار.

و مردم، با دستِ خودشان، جابه‌جایشان می‌کردند. پدری بازوی یک جوانِ غریبه را می‌گرفت و کنار می‌کشید تا زیرش را ببیند. زنی زانو زده بود و با دو دست پیکرِ یک دخترِ ناشناس را آرام می‌چرخاند که صورتش را ببیند؛ و وقتی دید خودش نیست، دستی به موهای آن دختر کشید، مثلِ کسی که از بچهٔ کسِ دیگری عذرخواهی کند، و رفت سراغِ بعدی.

۱۵

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

آن روز آدم‌هایی را دیدم که برای پیداکردنِ بچهٔ خودشان، مجبور بودند بچهٔ دیگران را کنار بزنند. مردمِ این مملکت مجبور شدند جنازه‌ها را از روی هم بردارند تا مالِ خودشان را پیدا کنند.

بعضی‌ها روی پیشانی یا ساعدشان با ماژیک شماره خورده بود. بعضی‌ها هیچ شماره‌ای نداشتند. مادرِ بهرام تمامِ آن سوله را گشت. تا آخرین نفر. و بعد آمد بیرون، نشست روی جدولِ کنارِ جاده، و گفت: «نبود.» فقط همین. و من نفهمیدم که در آن لحظه باید خوشحال می‌شدم یا نه.

دنیا آن روزها فقط عدد شنید. و عدد، بو ندارد. عدد، آن کوچه را ندارد. آن سوله را ندارد. آن زن را ندارد که موهای دخترِ مردم را نوازش کرد و رفت.

روزِ سوم بود که اولین پیام آمد.

عصر بود، خانهٔ مادرش نشسته بودیم، که گوشی‌ام لرزید. یک شمارهٔ ناشناس. بازش کردم. نوشته بود:

«به مامان بگو نگرانم نباشه. جونم سالمه. یه‌کم طول می‌کشه، اما برمی‌گردم.»

۱۶

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

دستم لرزید. یک بار خواندم، ده بار. این لحنِ خودش بود. همان «مامان»ی که همیشه می‌گفت. گوشی را گرفتم جلوِ مادرش. آن زنِ خسته، تا آن چند کلمه را خواند، افتاد به گریه؛ اما این‌بار، گریهٔ شوق. تا خواستم زنگ بزنم، دیدم هم گوشیِ خودش خاموش است، هم آن شمارهٔ ناشناس. گیج بودم. اما آن شب، دلمان را به یک «شاید» بستیم.

فردای آن روز، توی حیاطِ خانه، دور از چشمِ مادرش، با پدر و عموی بهرام نشسته بودیم و سرِ یک چیز درمانده بودیم: با این پیام چه کنیم؟ برویم به آگاهی بگوییم، شاید سرنخی باشد؟ یا صبر کنیم؟ و چه حسِ بدی بود، آن ماندن. چون نه کسی بود که بشود به او پناه برد، نه قانونی که از ما و از بهرام دفاع کند. قانون‌گذار، خودش، قاتلِ جوان‌های ما بود. تازه، همان صبح، از اینترنشنال دیده بودیم که فقط در آن دو شب، بیش از دوازده‌هزار نفر را کشته‌اند؛ رقمی که بعدها معلوم شد بسیار، بسیار بیشتر از این‌ها بوده.

توی همین گیر و دار بود که پیامِ دوم آمد.

این‌بار، فقط یک جمله بود. کوتاه، و مبهم:

«پشت‌بوم. اون پولی که دیگه نیست. چه شبی بود، اون شب که به انتقام فکر می‌کردیم.»

۱۷

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

چند بار خواندمش تا درست بفهمم چه می‌گوید. باز زنگ زدم؛ باز هر دو گوشی خاموش بود. اما وقتی کمی فکر کردم، فهمیدم جریان چیست. و یک چیز، در دلم، قرص شد: این، خودِ بهرام بود. نمی‌توانست کسِ دیگری باشد.

چون آن خاطره را، در تمامِ دنیا، فقط دو نفر داشتند: من و او. یک شب، روی پشت‌بامِ خانهٔ آقا بزرگ نشسته بودیم؛ یک آتشِ کوچک روشن کرده بودیم و قلیان می‌کشیدیم. و همان‌جا بود که بهرام، برای اولین و آخرین بار، بغضش را ترکاند و رازی را به من گفت که به هیچ‌کس نگفته بود.

ماه‌ها بود که مثلِ یک مُرده راه می‌رفت. آن شب فهمیدم چرا. پارچه‌هایی از چین سفارش داده بود که بیاورد و در بازار بفروشد و سرمایهٔ یک مغازه را جور کند. اول گفته بودند کشتی را آب زده و بار از بین رفته. بعد معلوم شده بود دروغ است؛ خودِ گمرک بار را بالا کشیده بود. سه برابرِ ارزشِ جنس برایش جریمه بریده بودند، و آخر، یک مشت بچه‌سپاهی، با هزار منت، جنس را مصادره کرده بودند و باز هم پول از او کشیده بودند. تمامِ سرمایه‌اش رفته بود؛ سرمایه‌ای که طلاهای مادرش بود، فروخته، پنهانی. و از شرم، به احدی نگفته بود. فقط من می‌دانستم. و آن شب، روی آن پشت‌بام، آن‌قدر نشستیم و از دستِ این مملکت خون خوردیم که آخرش، مثلِ دو جوانِ درمانده، به انتقام فکر کردیم؛ به روزی که تقاص پس بدهند.

۱۸

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

و آن شب، کسِ دیگری با ما نبود. هیچ‌کس. پس این پیام، فقط می‌توانست از خودِ بهرام باشد. و من، آن لحظه، وسطِ آن‌همه ترس و غم، خوشحال شدم. چون یعنی بهرام، هنوز، جایی، زنده بود.

تا آن روز که تلفن زنگ خورد و همه‌چیز فرو ریخت.

خبر دادند که بهرام، تمامِ این روزها، در زندانِ شیبان بوده.

شیبان. همان شکنجه‌گاهِ خاموشِ اهواز که سال‌ها، دور از چشمِ جهان، نامش لرزه به تنِ ما خوزستانی‌ها می‌انداخت؛ همان کاری که یک نسل پیش، در کهریزکِ تهران کردند، این‌بار در شهرِ خودِ ما. یعنی بهرام، تمامِ این روزها، نه فراری، نه پنهان، که آنجا بوده. یعنی آن پیام‌ها... نه. مغزم قبول نمی‌کرد. تازه چند روز پیش پیام داده بود. چطور می‌شد؟

و بعد، پیام‌ها قطع شد.

دو روز، سه روز، هیچ خبری نیامد. و این سکوت، از هر پیامی ترسناک‌تر بود. چون یک فکرِ پلید افتاد به جانم: نکند تا همین چند روزِ پیش زنده بوده؟ نکند همان موقع که برایم پیام می‌داد، جایی، در سلولی، هنوز نفس می‌کشیده، و بعد...؟ به این یکی حتی نمی‌خواستم فکر کنم. اما فکر، رهایم نمی‌کرد. و همین شد رازی که تا امروز، جوابش را ندارم: بهرام، آن شب در خیابان جانش را گرفتند، یا بعدها، در سکوتِ آن سلول؟

۱۹

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

و بعد، آن چند روزِ کشمکش شروع شد؛ روزهایی که ننگش تا ابد بر پیشانیِ این رژیم می‌ماند. برای تحویلِ پیکر، پول خواستند. پولِ تیر. یعنی باید بهای همان گلوله‌ای را می‌پرداختیم که به تنِ بهرام نشسته بود. مادری که یک عمر برای این پسر جان کنده بود، حالا باید برای پس‌گرفتنِ تنِ بی‌جانش، اسکناس می‌شمرد.

من نتوانستم بروم. نمی‌توانستم آن صحنه را ببینم و دوام بیاورم؛ و راستش، ترسِ خودم هم بود، از اینکه اسمم جایی ثبت شود. پدرِ بهرام رفت. آن پیرمرد، تنها، رفت به پزشکی قانونیِ اهواز، و پیکرِ پسرش را دید و تأیید کرد. وقتی برگشت، دیگر آن مردِ قبل نبود. انگار در آن اتاقِ سرد، چیزی از او هم مرده بود.

روزِ خاک‌سپاری، حتی برای وداع هم، محدودمان کردند.

گفتند بیشتر از ده نفر سرِ خاک نباید باشید. ده نفر. برای پسری که نیمِ شهر دوستش داشت. مأمور، آن‌طرف‌تر، با فاصله ایستاده بود و می‌شمرد. ما ده نفر بودیم، خاموش، و آن خاکِ تازه، و بس.

بهرام را سپردیم به خاک. و من فکر کردم که، دست‌کم، تمام شد. که این زخم، از این به بعد، فقط باید کهنه شود.

اما در راهِ بازگشت از سرِ خاک، وقتی هنوز خاکِ گورش زیرِ ناخن‌هایم بود، گوشی‌ام لرزید.

۲۰

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

یک پیام. از همان شمارهٔ ناشناس. نوشته بود:

«می‌دونم امروز فقط ده نفر گذاشتن سرِ خاک باشین. تو یکیش بودی. ممنون که اومدی، آرام.»

خونِ تنم یخ زد.

پیکرِ بهرام، همین یک ساعت پیش، زیرِ خاک رفته بود. و این پیام، از خاک‌سپاری‌اش خبر داشت؛ از همان ده نفر، از حضورِ من. یعنی یا بهرام، به‌شکلی که عقلم قد نمی‌داد، هنوز جایی بود و می‌دید؛ یا کسی، همان لحظه، از پشتِ یک دوربین، ما را تماشا کرده بود؛ یا آن مأمور، با گوشیِ بهرام، حالا داشت با من بازی می‌کرد تا بفهمد بعد از او، سراغِ چه کسی برود.

آن شب، نشستم به پاک‌کردنِ اکانتم. انگشتم رفت روی دکمه. اما نزدم.

با خودم گفتم حالا که رفته، حالا که جاویدنام شده، دیگر چه فرقی می‌کند؟ بگذار بماند؛ حتی اگر یادگاری باشد که هر چند شب، بند از بندم جدا کند.

آن شب‌ها، که خوابم نمی‌برد، می‌رفتم توی اینستاگرامِ بهرام؛ صفحه‌ای که هنوز آنجا بود، دست‌نخورده، مثلِ اتاقی که صاحبش قرار است هر لحظه از در تو بیاید.

۲۱

پیش‌درآمد: هجدهمِ دی

و آنجا، برای اولین بار، درست نگاهش کردم. تمامِ آن چیزهایی که سال‌ها به رویشان لبخند زده بودم و جدی نگرفته بودم. عکسِ شاهزاده، ده‌ها بار. عکس‌های آن ایرانِ آباد. و زیرِ همه‌شان، یک کلمه که انگار از دلِ بهرام بیرون زده بود: «جاویدشاه.»

و من، آن شب، یک چیزی فهمیدم که تا آن روز نفهمیده بودم. من رفیقِ صمیمیِ این پسر بودم، سال‌ها، و هیچ‌وقت درست نپرسیده بودم که او دقیقاً برای چه زندگی می‌کند. برای چه آن برق در چشمش بود. و حالا، برای چه مرده بود.

بهرام برای چیزی جانش را داده بود که من حتی درست نمی‌شناختمش. و این، برایم تحمل‌ناپذیر بود.

پس تصمیم گرفتم بفهمم. رفتم سراغِ تنها کسی که می‌توانست این تصویرِ بزرگ را برایم بگشاید؛ کسی که این خاک و این تاریخ و این نامِ پهلوی را، نه از روی کتاب، که با تن و جانش زندگی کرده بود. رفتم سراغِ آقا بزرگ.

و آنچه او در آن ماه‌ها برایم گفت، همان چیزی است که حالا، اینجا، برایت می‌نویسم. می‌نویسمش، چون بهرام یک‌بار، روی پشت‌بامِ خانهٔ آقا بزرگ، به من گفت که اگر روزی نبود، حقیقت را به کسی بسپارم که به او اعتماد دارم.

و من، هنوز آن کس را پیدا نکرده‌ام. پس به همهٔ شما می‌سپارمش.

۲۲
کتاب

حافظ حقیقت

رمانی که باید زندگی کرد

نویسنده
آراموفن
ناشر
انتشارات شیر و خورشید
زبان
فارسی
ژانر
رمان معاصر تاریخی و سیاسی با ستون فقرات معمایی
حجم
حدود ۳۸۰ صفحه، قطع ۵.۵ در ۸.۵ اینچ
ساختار
۲۵ فصل به‌علاوهٔ پیش‌درآمد، سخن نویسنده، یادداشت حقوقی، هشدار به خوانندگان و «منابع و یادداشت‌ها»
انتشار
جمعه ۱۰ مهر ۲۵۸۵ شاهنشاهی (۲ اکتبر ۲۰۲۶)، جشن مهرگان

قیمت‌ها قیمت آمازون آمریکاست. بیرون آمریکا از آمازون کشور خودتان بخرید؛ آمازون خودش دکمهٔ «Buy it on Amazon.[کشور]» را نشان می‌دهد.

صفحهٔ کتاب در Goodreads

قصه، بدون اسپویل

شب هجدهم دی، وقتی خیابان‌های اهواز از جمعیت لبریز شد، آرام و دوستش بهرام هم میان مردم بودند؛ با همان دلشوره‌ای که نه می‌گذاشت بمانی و نه بروی.

از آن شب، آرام برگشت. بهرام نه.

و بعد، پیام‌ها شروع شد. از یک شمارهٔ ناشناس؛ شماره‌ای که ماه‌ها نمی‌شد فهمید آن‌طرفِ خط یک دوست است یا یک قاتل. پیام‌هایی که چیزهایی می‌دانستند که هیچ‌کس نباید می‌دانست.

«حافظ حقیقت» قصهٔ یک جست‌وجوست: مردی که برای فهمیدن یک شب، باید صد سال را بفهمد. باید پای صحبت آقا بزرگ بنشیند؛ پیرمردی که تاریخ را نه از کتاب‌های درسی، که از دل روزهای زیسته‌اش روایت می‌کند: ایرانی که بالا می‌رفت، فتنه‌ای که از راه رسید، جنگ، سکوت، دروغ‌هایی که آسمان گفت، و نسلی که تاوان همه را داد.

این رمان بر بستر رویدادهای واقعی و مستند تاریخ ایران روایت می‌شود؛ از روزهای برآمدن ایران نو تا خیزش‌هایی که جهان را تکان داد. قصه‌ای دربارهٔ حقیقت: این‌که چه کسی آن را می‌کشد، چه کسی پنهانش می‌کند، و چه کسی جانش را می‌دهد تا امانت‌دارش بماند.

بعضی امانت‌ها را نمی‌شود زمین گذاشت.

جمله‌های کلیدی

«حقیقت به این دلیل زنده نمی‌ماند که نابودشدنی نیست؛ زنده می‌ماند چون همیشه کسی هست که امانتش را بر دوش بگیرد.»

پشت جلد

«هیچ‌جای این کتاب آگاهانه حقیقت را قربانی قصه نکرده‌ام.»

از سخن نویسنده

«به آنان که رفتند تا ایران بماند.»

تقدیم‌نامه، به جاویدنامان راه آزادی ایران
نمونهٔ رایگان

«سخن نویسنده» و «پیش‌درآمد» را رایگان بخوانید. همان صفحه‌های آغازین کتاب، بی هیچ تغییری.

خواندن در همین صفحه PDF
فهرست فصل‌ها
  1. یادداشت حقوقی
  2. سخن نویسنده
  3. پیش‌درآمد: هجدهم دی
  4. روزهایی که زمین زیر پا می‌لرزید
  5. فتنه، نه انقلاب
  6. بازگشت اهریمن
  7. شاهزاده‌ای که در ۳۱ اکتبر به دنیا آمد
  8. میراثی در خون
  9. بال‌ها
  10. سال‌های سرگردانی
  11. خاموشی یک پادشاه
  12. سوگند پادشاهی
  13. جنگ
  14. صدایی که نباید شنیده می‌شد
  15. جنبش سبز
  16. جای خالی
  17. وقتی نام بازگشت
  18. وقتی چراغ‌ها دوباره خاموش شد
  19. جریان زندگی زیر آتش
  20. مصدق و آن نیمهٔ ناگفته
  21. سایهٔ بمباران
  22. وقتی آسمان دروغ گفت
  23. قلب دنیا
  24. سال مهسا
  25. دیوار به دیوار
  26. پیوند جدایی‌ناپذیر
  27. امانت
  28. حافظ حقیقت
  29. هشدار مهم برای خوانندگان
  30. منابع و یادداشت‌ها
خرید

همهٔ نسخه‌ها از آمازون. نسخه‌های چاپی از راه اینگرام در کتابفروشی‌ها هم قابل سفارش‌اند.

آمازون کشورهای دیگر

همان نشانی، فقط دامنه عوض می‌شود. اگر صفحه‌ای باز نشد، در همان فروشگاه «Aramofen» یا شابک را جست‌وجو کنید.